نیازمندی های ایران | تولیدی و عمده فروشی کفش و کتونی

نیازمندی های ایران| تولیدی و عمده فروشی کفش و کتونی زنانه و مردانه در تهران و اسلامشهر

امیدبخشی به سالکان راه خدا

۴۹ بازديد

خدا در آیات بسیاری به سالکان الی الله امیدواری می دهد تا در مسیر کمالی خویش استقامت ورزند و به مقصد و مقصود برسند. از جمله این آیات امیدبخش می توان به این آیه اشاره کرد: وَالَّذینَ جاهَدوا فینا لَنَهدِیَنَّهُم سُبُلَنا وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ المُحسِنینَ؛ و کسانی که در ما مجاهدت کردند هر آینه ما به تحقیق راه های خودمان را به او نشان می دهیم و به راستی که خدا همراه نیکوکاران است.(عنکبوت، آیه 69)

شکی نیست که انسان در راه رسیدن به مقصودی در مقصد نیازمند شناخت راه از سویی و هم چنین یاری و همراهی در مسیر از سویی دیگر است؛ زیرا ممکن است که انسان مسیر دست یابی به مقصود را نشناسد و بیراهه رود؛ یا آن که در مسیر باشد ولی به سبب علل درونی و بیرونی از ادامه حرکت بماند و این گونه به مقصد نرسد.

خدا در این آیه می فرماید که اولا خدا نه تنها راه رسیدن به هدف و مقصود در مقصد را نشان می دهد و راهنمایی می کند؛ بلکه راه های متعدد برای وی باز می گشاید تا در مرتبه ای راه مناسبی را در پیش گیرد که آسان ترین و سالم ترین راه رسیدن است؛ ثانیا خدا با همراهی با این بنده او را یاری می رساند و به عنوان معیت قیومیت او را استوار و سرپا نگه می دارد و استقامت می بخشد تا به هدف و مقصود برسد. بنابراین، خدا به هر سالک الی الله این امیدواری را می بخشد که راهنما و همراه اوست و این همراهی به گونه ای است که سالک خسته نشود و نترسد و هرگاه لازم بود نیرو و توانی به حکم معیت قیومی می بخشد تا استوار تا مقصود برود و همه کمالات را اظهار نماید و مظهر اسم اعظم الهی شود.

امیدبخشی به سالکان راه خدا

لحظه های نا آرام ...

۲۸ بازديد

 

قرار تپش بی قرار نگاه و گیسوان اندیشه ی رها در دست نسیم افکار، دلتنگی تا آنسوی جاده های محو در مهی مبهم نبود ...

غزلهایی که بی ردیف نگاه های سرگردان  به شوق قافیه های نگاه باران، آسمان دل را به ترنم اوای پرستوهای مهاجر نقشی از

 مهر بر خاطر آشنای غریب می زد؛ دل به موج های سرگردان سپرده و در خروش مجنون لحظه ها ، آرام در دل ثانیه های بی

قرار ،جای به دنج خاموشی گرفته اند ...

مگر وزن بودن به کدامین وزنه محک سنجش زده میشود؟! که ثانیه های خسته را در دل دریای دلتنگی به دست نسیم میسپارد تا

نگاه تلخ انتظار را بدرقه ی خود سازد؟!

چند روزی که ثانیه های سال را در خود غرق کرده؛ نبض نسیم را در دست گرفته ، گل واژه های دلتنگی بر دفتر دل، نقش به

لحظه ها می زند در تکرار ثانیه های خود، دل را در مرور خاطرات ...

قرارش با دنیای کوچکی که گوش بود بر آواهای خاموش و زبان بود بر فریادهای بریده به دیدن صبری در دل بیابان سرنوشت

دلتنگی به وسعت لحظه های نا آرام نبود...

فریاد سرکش صحرا در دل طوفان آرام می گیرد ، اشعه ی خورشید در دل بی قرار شمعی عاشق گرمای مهر می یابد ..

ماه در اندیشه ی برکه ی صبر، شبنم نگاه ستارگان را در تلاطم دست کودکی رهگذر بر دل سکوت شب می پاشد ...

گلدسته هایی که قرار خود را در صوت دلنشین سحرگاهی نجوایی غریب به ودیعتی از آرامش در دل چشم انتظاران آسمان آبی

 می نهند  ...آسمانی که نگاه خیس خود را در دل زمین تبدار جای میدهد  تا خاطر کویر سوخته را دمی کوتاه خنکای مهر بخشد

...و تک درختی روییده بر بلندای احساس که کبوتر سرگردان در دل باران یأس را در آغوش آرام خود جای می دهد تا خاطر

درد از بالهای زخمیش شسته شود...

و تنها قرار دلتنگیست که وسعتی  در دریای مواج گرفته  و غروب را بدرقه ی نگاه طوفان شب دارد ....

 

لحظه های نا آرام ...

«علی(ع)» از خدا نیز تنهاتر است!(4)

۳۰ بازديد

و تاریخ آن گوشه ایستاده است و از دور می نگرد،زیر لب،لبخندی تلخ و دردناک دارد؛گوئی با لبانش می گرید.می گرید به سرنوشت این مرد،این در وطن خویش غریب؛و می خندد به این قوم،این پیروان محمّد(ص)،این مهاجران و انصار،و از خود می پرسد آیا از میان اینان کسی پیش نخواهد آمد؟صف این مؤمنان آسوده و بی دردی را که گرداگردِ مرد ایستاده اند و پیشوای خود را می نگرند،کسی نخواهد شکافت و پیش نخواهد آمد،تا ببیند که این پیغمبری که در انبوه مؤمنان صادقش،چنین بی کس و بیگانه و مجهول مانده است،چه می گوید؟چه می کشد؟چه می خواهد؟آن بار سنگین،آن آوار خفقان آوری که از آن،این همه می نالد چیست؟او را کمک کند،او را سبک بار تر کند؟

و تاریخ همچنان از دور می نگریست،و با لبخند پنهانی و تلخش می گریست و زیر لب به درد می گفت:«پیغمبری اولوالعزم،صاحب کتاب و رسالت!و در میان انبوه امّتش،اینچنین غریب!و در میان انبوه قومش،اینچنین بیگانه،در انبوه خاندان و عشیره اش این چنین تنها!و در میان گرم ترین و متعصّب ترین مؤمنانش،اینچنین مجهول!

 

ناگهان!تاریخ بر خود لرزید!

 

ناگهان چه می بینم؟این کیست؟این مسافر کیست؟این عرب نیست.چهره اش به روشنائی سپیده است،پیشانی اش باز،سیمایش غبارِ راه گرفته،چشمانش رنگ برگشته،خسته،کوفته،تشنه،بی تاب...پیداست که از سفری دور می آید؛پیداست که سال ها آواره بوده است...پیداست که از کویری سوخته می رسد.

 

اِ،این چهره را می شناسم!او را دیده ام...این همان...در کنار آتشکده...ها...در آن کلیسا...که از پنجره ناگهان بیرون پرید...

 

اِ...این سلمان است!

 

و بعد سلمان ماند؛در نخستین دیدار،ایمان آورد و دیگر تا پایا عمر آرام گرفت و «سلمانُ مِنّا» شد و صاحب سرّ«پیام آور» شد و محمّد(ص) با او،خود را در انبوه مهاجران و انصار،آن کوه سنگینی را که بر سینه اش آوار شده بود،سبک تر احساس می کرد؛چه،سلمان،بخشی از آن را خود بر دوش جانش گرفت.هرگاه دردها بر جانش می ریخت،سلمان را فرامیخواند،در چشم های آشنای او ناله می کرد،در گفت و گوی با او فریاد می زد و آسوده می شد.

 

ادامه دارد...

«علی(ع)» از خدا نیز تنهاتر است!(4)