نیازمندی های ایران | تولیدی و عمده فروشی کفش و کتونی

نیازمندی های ایران| تولیدی و عمده فروشی کفش و کتونی زنانه و مردانه در تهران و اسلامشهر

نرو ای ماه خدا...

۳۰ بازديد


+ جهانم با تو زیباتر ز جنت است یا ضامن آهو....

+ آخر ماه صیام است و دو صد افسوس است دل من زائر اهل توس است (پریشانی های ذهنِ خسته)

+ ای وای ندای فُزت رَب می آید از جانب کوفه پر ز تب می آید زینب شده بی پدر ولی در دنیا هستی شده بی پدر پس از این شبها (پریشانی های ذهنِ خسته)

+ غربت این نیست که تو صحن و سرایت خاکیست... یا که در شامِ غریبان تو ایوان خالیست... غربت اینجاست که در جشن ولادت هم تو... جای شمع و طرب هلهله اینجا خالیست... (پریشانی های ذهنِ خسته)

+ دعایم میکنی شاید خدا با من دلش را صاف کرد... من چه گویم بهتر است اینگونه گویم که خداوندم دلم را پاک کرد... این دعا در وقت افطار و سحر با قلب مجنونم چه کرد؟ من پریشان حالی را داده ام حال خوشم را در قنوت ربیا جا داده ام... (پریشانی های ذهنِ خسته)

+ آب دیدم تشنه لب گفتم حسین (س)، روزه دار لب ترک خورده دلم رفت از برای عباس حسین (س)،شاید به جهان لبهای هزاران رنگ زیبا تر بُوَد، من دلم را با شهید کربلا دادم به لب های پُر از بغضِ عطش... (پریشانی های ذهنِ خسته)

+ پشت من خالی شد و دنیا به کامم زهر ریخت... رفتنت داغی به جانم همچو جام شوکران در قهر ریخت... ای حبیبم ای طبیبم ای همنفس بانوی ناز.... بعد تو با درد جانم با که گویم من به راز؟... (پریشانی های ذهنِ خسته)

+ دلتنگ شدی وقت سحر بهر خدایت؟ یا لحظه ی افطار رسیدن به مرادت؟ دلتنگ شدی پای دعا بهرِ امامت؟ از صوتِ دل انگیز شدی غرق مرادت؟ مهدی (عج) نرسیدست خدا تو عنایت تا یار نیاید رمضان نیست به کامت! (پریشانی های ذهنِ خسته)

+ آقا دلم تنگ است بیا... دلتنگ دیدارم بیا... این روز ها گرم است ولی.... من سردِ سردم تو بیا... خورشید و مهتابم کجاست؟ آن یار دیرینم کجاست؟ من که دلم پرپر شد و... محبوبِ جان من بیا...

+ آنقدر خدا را به عزیزش بده سوگند... تا دل برساند به سر منزلِ یارش... آنقدر بگو جان علی (ع) جان یتیمی... آنقدر بگو جان بدهم بر سر راهش... آنقدر بگو مهدی (عج) دل را برساند... تا یار به منزل رسد و نور شود در دل تارش... (پریشانی های ذهنِ خسته)
نرو ای ماه خدا...

انسان،شقایقی که با داغ،زاده است!(2)

۳۲ بازديد

وحشی ترین «غرور»های پولادین و توفانی ترین «عصیان»های آتشین،در اوج صعودش،در آخرین نقطهء جَستن اش،فوّاره ای است که پس از گریختن از تنگنای تاریک جبر،در جست و جوی آرام یافتن،به دعوتجاذبه ای،سر فرود می آورد،تا خود را در دامان خویشاوندش محو کند؛و رها گشته از بند هر بیگانگی،از حیرت دردناک رهائی،در پیوند خویشاوندی رها گردد.

یک انسان مافوق،یک فرهنگ ماورائی و مجموعه ای از ارزش ها و زیبائی های متعالی،یک زندگی بهشتی و یک جهان اهورائی،یک «بودن» بالاتر،همواره ما و جهان ما و فرهنگ و زیبائی ها و ارزش ها و حیات و حتّی «بودن» ما را،از آن «نمی دانم کجا» بمباران می کند.آن «نمی دانم که» ای که مخاطب من،نه مخاطب گفتن من، «مخاطبِ بودن» من است؛همواره مرا با ضربه های بی امان می کوبد؛و من،ما،انسان،تاریخ،همواره با نفی «واقعیّت» خویش،در تلاش بی تابانه و مشتاقِ رفتن،نمودن و شدنِ آن «حقیقت» است.

 

همهء مذهب ها و فلسفه ها و هنرها و عرفان ها و همهء عطش های سیراب نشدنی و آرزوهای دست نایافتنی و سرمنزل مقصودِ نارسیدنی و کمبود همیشگی و خلأ آزار دهندهء روح های بزرگ و بی قراری های دل های فراتر و دغدغهء مجهول درون های شگفت و اشتیاق های بی آرام و عشق های بی معشوق و نیاز عبادت،در جان های بی معبود و عصیان و دلهره و هراس و تراژدی غم انگیز انسان،که «آنچه هست»،«نباید باشد» و «آن چه باید باشد»،«نیست».و همهء حرف ها همین است و همهء دردها همین جا است.درد روح این است؛و این است که:«انسان،شقایقی است که با داغ،زاده است»!

 

همچون گرگی تنها،در سینهء صحرای سیاه و خاموش زمستانِ زمستان زده،با غربت خویش ایستاده ام.از بالای سرم سرپوش آسمان را برداشته اند و فضای بی کرانهء «نیستی» نمودار شده است.و من خود را همچون سایهء موهومی می یابم،که در صحرا افتاده است؛و چون روح آوارهء کویر،که بی قرار و خشمگین،خاک بر افلاک می افشاند،و در اندام تک درختان خشک و نومید می پیچد و گمشده اش را می جوید و نمی یابد؛ذات خویش را می جویم و نمی یابم.من سایهء اویم؛او کجا است؟در اعماق زمین؟در آغوش کوه ها؟در قلب دریاها؟در پس ابرها؟در آن سوی افق ها؟کجا؟

 

باغ ها و آبادی ها،همه را رفته ام،شرق و غرب عالم را،همه گشته ام.از اقصای تاریخ می آیم.از شاعران،حکیمان،عارفان و پیامبران همه،سراغ او را گرفته ام.این راه ها،همه به «بی سوئی» است.این سرمنزل ها،همه منزلی بر سر راه است!

 

... پایان ...

انسان،شقایقی که با داغ،زاده است!(2)

از حرف‌های که میزنی

۲۵ بازديد

گاهی دیر میشد. بدو بدو میکردم تا کلاس. نفس زنون میرسیدم. وارد که میشدم میدیدم همون کنج همیشگیت نشستی. بعد آروم ِ آروم میشدم. یه مبحثی هست توی علم ورزش به اسم برگشت به حالت استراحت که شاید واسه هر ورزشکاری دقیقه‌ها زمان ببره اما من همونجا آرومترین مرد دنیا میشدم. فیزیولوژی رو زیر سوال میبردی دختر...

از حرف‌های که میزنی